محمود دولتآبادی کتابی دارد بهنام «نونِ نوشتن» شبیه یادداشتهای یک وبلاگ که پیرامون زندگی نویسنده را تصویر میکنند.
آیا نوشتههای وبلاگ Z چنین وضعیتی یا نزدیک به آن را داشته یا؟ منفعتی (اگر مثل مردم این روزها منفعتطلبانه بنگریم) برای نویسنده دارد؟! برای خواننده چهطور؟ آیا از وبلاگ نویسی نان در میآید؟ آیا باید بیاید؟ اینکه قناعت کنم از سر ناچاری به همین رسانهی نیمبند و همین چند خوانندهی ارزشمندی که میشناسمشان و میشناسنم، راضی کننده است؟ راضی نباشم چه کنم؟ به هر حال فعلاً با کمال افتخار انگاری بنده «رییس آفتابه»ی* این وبلاگم و اگر نوشتن این نانی برایم نداشته باشد، نامم را برای آیندگان و مخاطبان احتمالی محفوظ خواهد داشت و همین در این آشفتگی بنده را بس.
نه با این چند خط مسیر تاریخ مستبد تحمیلی شده بر خودم و مردم کشورم و مردم دنیا را تغییر میتوانم داد، نه اساساً آیندهی تغییر خیالی ـ اگر هم رخ دهد ـ مشخص و معلوم است! کما بیش به موجود غرغروی پرتوقع و بیحاصلی تبدیل میشوم که نه به کار خودش میآید و نه عرضهای دارد تا پس از مدتی حتا اندیشهی تغییری را هم که در سر دارد، فراموش کند و برود پی کارش. برای جلوگیری از هرزگی و برای جلوگیری از هرچه تباهی بیشتر و پوچی، باید در زندگی و دیدگاهم تجدید نظر کنم، که مشغول آنم. از همینرو ممکن است برای مدتی (نامعلوم) این وبلاگ نوشته نشود و نویسنده در دسترس نباشد.
*: سالها پیش در لنگرود «مستراح شهرداری» داشتیم. که حالا فقط نامش بر کوچهای تنگ باقی مانده. این سرویس بهداشتی عمومی یا همان مستراح شهرداری خودمان از هفت ـ هشت آبریزگاه تشکیل شده بود و بیرون محوطهی آن هم اتاقک نگهبان قرار داشت. گویا مرحوم «مش حسین» نامی آنجا مینشست. در واقع رییس آفتابهاش بود! در اوایل دههی سی که تازه محصولات پتروشیمی به بازار آمده بود. پای آفتابههای پلاستیکی هم به لنگرود ما رسید. و شهرداری ده ـ دوازده آفتابهی پلاستیکی برای مستراح عمومی شهر که مرحوم مش حسین رییساش بود خرید. مش حسین با داشتن آفتابههای رنگی، شده بود ژنرال آفتابهها؛ صبح به صبح آنها رو پرآب میکرد، ردیف میچید جلوی دکهاش. هرکی میرسید میخواست آفتابهای بردارد برای قضای حاجت، مش حسین سرش را از سوراخ جلوی دکه بیرون میآورد و میگفت: آی عمو! سرخ ِ نه، آبی یه.... مش حسین میخواست همه بدانند که رییس آفتابهها است. و هرکس سرخود اجازه نداره بیاید آفتابه بر دارد. مستراح شهرداری هم حساب و کتابی دارد!
آیا نوشتههای وبلاگ Z چنین وضعیتی یا نزدیک به آن را داشته یا؟ منفعتی (اگر مثل مردم این روزها منفعتطلبانه بنگریم) برای نویسنده دارد؟! برای خواننده چهطور؟ آیا از وبلاگ نویسی نان در میآید؟ آیا باید بیاید؟ اینکه قناعت کنم از سر ناچاری به همین رسانهی نیمبند و همین چند خوانندهی ارزشمندی که میشناسمشان و میشناسنم، راضی کننده است؟ راضی نباشم چه کنم؟ به هر حال فعلاً با کمال افتخار انگاری بنده «رییس آفتابه»ی* این وبلاگم و اگر نوشتن این نانی برایم نداشته باشد، نامم را برای آیندگان و مخاطبان احتمالی محفوظ خواهد داشت و همین در این آشفتگی بنده را بس.
نه با این چند خط مسیر تاریخ مستبد تحمیلی شده بر خودم و مردم کشورم و مردم دنیا را تغییر میتوانم داد، نه اساساً آیندهی تغییر خیالی ـ اگر هم رخ دهد ـ مشخص و معلوم است! کما بیش به موجود غرغروی پرتوقع و بیحاصلی تبدیل میشوم که نه به کار خودش میآید و نه عرضهای دارد تا پس از مدتی حتا اندیشهی تغییری را هم که در سر دارد، فراموش کند و برود پی کارش. برای جلوگیری از هرزگی و برای جلوگیری از هرچه تباهی بیشتر و پوچی، باید در زندگی و دیدگاهم تجدید نظر کنم، که مشغول آنم. از همینرو ممکن است برای مدتی (نامعلوم) این وبلاگ نوشته نشود و نویسنده در دسترس نباشد.
![]() |
| من (احمد زاهدی) در مقابل یک واحد مستراح شهرداری فروردین ۱۳۸۹ |

1 نظرات:
با سلام و درود فراوان
جامعه وبلاگنویسان سبز بحث بسیار پر اهمیت و مهمی را آغاز کرده است که مشارکت یک به یک اعضا را طلب می کند.
از شما خواهش مندیم تا در صورت امکان در این بحث شرکت نمایید.
در صورت آنکه عضو جامعه باشید، فراخوانی به ایمیل شما ارسال گشته است.
منتظر نظرات گرم شما هستیم.
ارسال يک نظر